تبليغاتX
نردبان
ادبی

ساعت سه و نیم است و هنوز دوستت دارم !


+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  | 


مادر

مادر عزیز

داری به برگشتن فرزندت فکر می کنی

که از جبهه برگردد

که اگر برگردد

مادر دیگری

در سرزمین دیگری

باید منتظر جنازه پسرش باشد

مادر

مادر عزیز

فرزندانت را عشق بیاموز

تا مثل پدرانشان

گاو نباشند .

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  | 


مبارزه بد امکان مبارزه خوب را از بقیه ی دوستان خواهد گرفت . اعتراض بد یعنی حضوری

ناقص در مخفی گاه . اعتراض بد می کنی و سنگر را لو می دهی و تو بعدها برای خیلی ها

قهرمان خواهی شد و تاریخ در موردت به نیکی یاد خواهد کرد ، ولی ای کاش کمی رسم

مبارزه را بلد بودی و این طور قطار را از کمر همرزمان باز نمی کردی . تو که می دانم نیتت

نیک است و نگرانی برای همه چیز ؛ ولی کاش تکروی نمی کردی .

مبارزه بد یعنی گرا دادن به دشمن .

اگر صبر می کردی در حملات گازانبری خبرت می کردیم ولی ...


-----------------------------------------------------------------------------

چند روز بعد از این پست دو دوست عزیز متنی بر این متن در وبلاگ خودشان نوشته اند ، دو

نگاه متفاوت درباره مبارزه . خالی از لطف نیست خواندنشان :

http://jadeh-khaki.blogfa.com/post-169.aspx

http://aboutpoem.blogfa.com/post-91.aspx

پاینده باشید

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1391ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  | 


صدای جادویی امی وینهوس و این جمله ی دیوانه کننده :


We only said good-bye with words
 
I died a hundred times
 
You go back to her
 

And I go back to black




چقدر زندگی بدون موسیقی سخت است . حتا مرده ها هم آواز می خوانند ولی از بعضی آدم ها هیچ که هیچ .

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1391ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  | 


بدرود سال مزخرف . این قدر این سال مزخرف بود که نگو و این قدر خوشبین بودیم که نپرس

امسال را با کتاب (( موسم هجرت به شمال )) نوشته ی طیب صالح تمام کردم . کتاب خوبی

بود و به نوعی نقطه ی خوبی بود برای پایان این سالی که خوب نبود .

آرزوی سال بهتری ندارم - ربطی به زنجموره و این قبیل چیزها ندارد - ولی اگر خدا کمک

 کند و شیطان همکاری لازم را، امکان ِشدن نیز دیرپا نمی باشد .

عزت زیاد


+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  | 



اسکار وایلد



اندیشه ای که خالی از خطر باشد ، ارزش آن را ندارد که آن را اندیشه

بنامیم .



+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  | 

...


همه ي زندگي من تحت فشار بود . دنيا اومدم كه خير سرم زندگي كنم ولي يهو ديدم همه چيز اين زندگي تحت فشاره ، حتا بالاش هم كه مي ري بازم تحتش هستي . مي خواستم دكتر بشم بعدش تصميم گرفتم نقاش بشم بعد يه روز جزيره اسرار آميز ژول ورن رو خوندم و فكر كردم منم مي تونم زير يه جزيره دنياي خودمو داشته باشم . انگار كافي بود اسم جزيره رو بيارم كه برم توي روياي اون و بعد كه چشمامو باز كنم ندونم هنوز توي رويا هستم يا راس راستكي سر از جزيره درآوردم . زندگي من چه توي رويا چه غير از اون همه اش تحت فشار بوده . حالا يادم مياد فشردگي همه ي اون چيزا . فشردگي دو جنگجو كه منو توي يه ميدون تنگ و تاريك ول كردند و من فشرده فشرده خودمو كشيدم اونور ميدون . همه اش سياهي بود . يكي جفت پاهامو توي دستش گرفت و آويزونم كرد ولي بازم فشرده بودم . دنيا را وارونه ديدم و بعد كه برم گردوند بازم چيزي تغيير نكرد . من از نسل اون آدمايي هستم كه وقتي دنيا مي اومدن توي منجك قنداقشون مي كردن . از نسل اونايي كه واقعن تحت فشار بودن و چه ظلمي بود راس راسي . اومده بودم جزيره كه راه هاي زيرآبي شو پيدا كنم و به خيال خودم يه زندگي جديدو بنا بذارم ولي مي دونين به چي برخوردم ؟ به قبر . به قبرايي كه آروم و قرار نداشتن و من بايد از اينا فيلم مي گرفتم و براي تو مي فرستادم . گفته بودي مي خواي از اجنه يه رمان بنويسي . چرا ؟ چراش رو نگفتي ولي گفتي يه چيزي هس كه دلم مي خواد نوشته بشه و منم يادم اومد كه قبلن جزيره اسرار آميز رو خونده بودم . نمي دونستم اين يه چيز ديگه است . نمي دونستم اسرار با اسرار فرق داره . فرق اساسي هم داره . آذر گفت چش به تو . ولي مي دوني آذر خودش زودتر از من پريد توي قايق . همه مون مسخ شده بوديم . الان هم بايد اين نامه رو بذارم توي بطري . يعني يه تحت فشار ديگه و حتا نمي دونم اينو يه روز مي خوني يا نه . به هر حال اگه خوندي اينو بدون كه اينا رو من ننوشتم بلكه يكي از اون كساني نوشته كه تو منو براشون مامور كرده بودي و ماموريتم شده يه چيزي شبيه گه خوردن . ببخش كه اين جمله رو نوشتم . شايد اين جمله مال من نبوده ولي تو مي توني به حساب عصبانيتم بذاري . چرا نمي ري يه رمان در مورد تحت فشار بنويسي ؟ من خودم مي تونم شخصيت اصلي رمانت باشم و تا الان سي چهل تا تحت فشار رو تجربه كردم كه هر كدوم حداقل بيست صفحه اي مي شن . اين نامه رو برات نوشتم كه بهت بگم يه سري چيزايي در مورد جزيره بدست آوردم كه نمي تونم بهت برسونم و بايد حضوري ببينمت هرچند با اين اسبابي كه فراهم شده هيچ اميدي نيس . آدماي زيادي رو ديدم و چيزاي زيادي رو ديدم اونم توي چند روز فقط و تا خواستم بجنبم توي اين چند متر خفت شدم كه بيا و ببين . حداقل خوبه كه به عقلمون رسيد بطري و آبي هم هست وگرنه چطور مي تونستم بهت بگم كه من نسبت به فاطمه زنگباري مشكوكم و هرچند بيشترين اطلاعاتمو مديون اونم ولي وقتي از زماري براش حرف زدم سعي مي كرد حرفو به سمت و سوي ديگه اي بكشونه . چرا ؟ من نمي دونم . يعني نمي دونم كه اون چقدر توي اين جزيره دست داره و حتا بعدها فكر كردم نكنه مساله رئيس الروسا و اين چيزا همش كار خودش باشه و اين روح مسعود رمان نويس هم از اين ماجرا خبر نداشته باشه . بعد فكرشو كردم نكنه اصلن مسعود رمان نويس بازيچه ي دست اون باشه و همين طور كه به اين فكر رسيدم جرقه اي توي ذهنم زد و با عرض معذرت فكر كردم تو هم بازيچه ي دست اوني . مي دونم كه نيستي ولي اون لحظه اينجوري به ذهنم رسيد حتا آذر عبيد و خودم . به همه مشكوك شدم . به عالم به آدم و به اين قبرستون ميرمحمد كه معلوم نيست با اين جاي كم چندتا مرده توش دفن شده . من بارها رفتم توي اون قبرستون ولي گور غريبان را نديدم . همه ازش حرف مي زنند ولي من هيچ اثري نديدم . فكر كردم كار خودش بايد باشه . كار فاطمه زنگباري ديگه . آخه يه شب زن والي رو ديدم كه سينه ي ديوار رو گرفته بود و دزدكي وارد خونه ي فاطمه زنگباري شد . اينجا حس ها به طرز مرموزي كار مي كنن . حس ها اينجا اونقدر فشرده هستن كه مي توني تا عمق بيست هزار فرسنگي زير آب هم بري . مي بيني چقدر ژول ورني ام . همين ژول ورن نامرد كار دستم داد با اين روياي جزيره اش . نمي دونم اين روزا كسي ژول ورن مي خونه يا نه ، اگه كسي مي خونه مي تونه بره توي روياي اون مرد يا نه ؟ اصلن نمي دونم چرا اين مرد نمي تونست يه چيزي بنويسه كه به زمين زير پاش مربوط باشه . يا مي رفت زير جزيره يا مي رفت ته آب يا مي رفت كره ي ماه . منم همين جور باهاش مي رفتم . من كه مي دونم اين جزيره هم عاقبتش مثل اون جزيره رفتن زير آبه ولي مي خوام قبل از حادثه بهت بگم نمي شه اينهمه جن رو زير آب كرد . اگه تا الان از بندر كه نگاه مي كني جزيره رو مي بيني بخاطر اينه كه همين اجنه نگهش داشتن .


پ . ن : این قسمتی از رمانی هست که سال هشتاد و  نه شروع کردم و فکر کنم دو سال دیگه کار داشته باشه . فعلن صد و بیست صفحه اش رو نوشته ام . چیزهایی در مورد سلخ ( واقع در جزیره قشم ) تحقیق کرده ام که عجیب به کار پیوند زد . البته لازم است که بگویم این قسمتی که الان نوشتم با دو قسمت از رمانی که پایین تر نوشتم ربطی ندارد و این یکی از رمانی به اسم ته ِ بلندی ( اسم موقتی ست ) هست .

زنده باد پوست کلفتی

( درگذشت سیمین دانشور را به خودمان تسلیت می گویم . حیف انگشتتانی که قلم به دست باشند و روزی به زیر خاک بروند )



+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1390ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط مسعود کبگانیان  |